تبليغاتX
روز نوشته های دیوانه ای در بین فرزانگان
اراجیف یک دیوانه!
خیلی وقته آپ نکردم ولی اضطراریه و پوشش خبری باید بالا باشه!

سلام!

امروز تو مدرسه با مشورت عده ای از بزرگان و عقلا و دوستان به این نتیجه رسیدیم که باید برای حلی نت یه کار اصولی انجام داد!

کار اصولی ما هم اینه که یه سند اینترنتی امضا شده به دست بچه های سمپادی درست میکنیم مبنی بر اینکه حلی نت باشه!

این لینکی که این زیره آدرس سنده!لطفا و خواهشا برید و بهش سر بزنید!فقط چون عضو نیستید باید عضو بشید که اون هم مدت زمان کوتاهی طول داره!

خواهشا برید و اینکار رو انجام بدید!این از آخیرین امید های ماست!بچه ها ناامیدم نکنید!

http://www.sampadia.com/forum/index.php?topic=2275.0

میدونم عضو شدن کار شاق و سختیه!ولی بروبچ!خواهشا!

البته به زودی یه کاری میکنیم که دیگه نیازی به عضویت نباشه!

ولی تا اون موقع ناامیدم نکنید!

قربان همه!

خدافظ!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

من دیگه اینجا چیزی نمینویسم میرم وبلاگ قبلی!

شبهای قدرم داره میگذره بد رقمه قدرشو بدونین!تا یه سال دیگه کی مرده کی زنده!شاید(خدای نکرده برای شما و متاسفانه برای من)آخرین شبهای قدر باشه!کی میدونه؟

همین

شروع سال تحصیلی هم ....(میخوام بگم مبارک ولی تبریک نداره!)

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام!

:

من خوشحالم!کمتر از ۱۰ روز مونده به بازگشایی مدارس!

من خوشحالم چون به زودی خیلی از عزیزان دل بابا رو دوباره میبینم!

من خوشحالم چون یه سال جدید در پیش رومه که میتونم حسابی توش گل بکارم!

من خوشحالم چون از درسای امسال خوشم میاد!

من خوشحالم چون دارم یه غذای توپ یانگومی میپزم!


:

من ناراحتم چون بعد صد سال که مامانم اجازه داد با بچه ها برم نمایشگاه قرآن همون بچه ها زهر مارم کردن(واسه همین قسم خوردم دیگه با اینا بیرون نرم!با کسی بیرون میرم که منو قال نزاره!و بفهمه من کار دارم!و قدر ارزشی که من بهش میدم رو بدونه!نه مثل اونا.............(لا اله الا الله!ببین زبون روزه!))

من ناراحتم چون لیست معلمای امسال رو به گوشم رسوندن!

من ناراحتم ودارم دق میکنم چون معلم کامپیوتر امسالم(برخلاف پارسال) کسیه که سال اول پایه کامپیوتری منو ۰ کرد و اگه به خاطر لطف و زحمت یکی دیگه نبود من الان تو کامپیوتر بوق هم نبودم!

من ناراحتم چون نمیشه کلاسا رو عوض کرد!

من از امسال متنفرم!!

یکی به من کمک کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

به! سلام بر همگی!به خصوص بر و بچ نزدیک!طاعات وعباداتون قبول باشه!این وبلاگ من کپک زده بود نه؟!حالا اومدم گردگیریش کنم!(آخه بلاخره به سلامتی و بزنم به تخته نت کامپیوترم من درست شد!)مطلب خاصی برای مطرح کردن نیست!(:دی)میدونم که اغلب کلاساتون تموم شده و شما ضمن روزه بودن دارید از باقی تابستونتون حالشو میبرید!البته این در مورد اونایی که کلاس زبان میرن معمولا صدق نمیکنه!کلاسای مدرسه هم که تموم شد و دیگه بهونه ای برای مدرسه اومدن ندارم(نداریم!)و من بیچاره دوتا امتحان دارم!(یکیش فرداست!)و اصلا خوش نمیگذره!

اخیرا همش خوابهای مدرسه میبینم(اسمشو بزارم کابوس بهتره!!!)و معمولا همه اشخاصی که من میشناسم توشون نقش دارن!!!!بدترش اینه که من یه قسمتهایی شو تو واقعیت میبینم!!!و میترسم که نکنه بقیه قسمت هاشم اتفاق بیفته!(اگه اتفاق بیفته بیشتر به ضرر شماست تا من(عاطفه-پرنی-بری-پردیس-شیوا-سپیده-زهرا!!!!)چون معمولا با اینکه من نقش اصلی ام اما برای شخصیت های دور و برم اتفاقای بدتری میفته!پس در صورت عدم تمایل برای نفله شدن در مدرسه و یا حتی دانشگاه(!)بیاییید با هم آرزو کنیم که این خوابها کامپایل و یا اجرا نشه!)

پیغام های شخصی:

بری:ببینم در کمال ناباوری باید بگم قضیه اوکی شده!زمان رو مشخص کن!

پردیس:سه شبه دارم خواب خودم و خودتو .... رو میبینم!بعضی از قسمتاش رو تو همین سه روز به چشم دیدم دعا کن بقیش اتفاق نیفته!

پرنی:بابا ما از شما خبر میگیریم شمایی که کپک زدی!

سپیده:یه لطفی کن و بگو کدوم ۴شنبه وقت داری!؟!چون من خیلی کمتر میتونم بیام مدرسه و در نتیجه نمیتونم حضورا ازتون کسب تکلیف کنم!

همین دیگه!

راستی یه چیزی به احتمال ۹۹.۹۹۹۹۹۹۹ درصد من از یک هفته بعد سال تحصیلی میرم سر وبلاگ سابقم!نیاید بگید چرا کپکیدیا!؟اونجا جا افتاده است!وکلا بیخیال این شدم که کی میخونه(؟!)

پس مخلص همگی و ...........بای!

از این که این همه کامنت میدید متشکرم!

و...راستی یه نفر منو با نیوشا(فاطمه) نویدی اشتباه گرفته!!!ببین مطمئنا نیوشا از تو دوره وقت نمیکنه به کارهای بیخودی مثل وبلاگ نویسی بپردازه!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

اینترنت خونه آدم قاطی(و خراب) باشه همین میشه دیگه!الان اینا رو تو مدریه مینویسم!مریم بری به خاطر خودت هم که شده دعا کن برام اینترنتم وصل شه!


این سایت به شما نشون میده مغز شما چند ساله است:

http://flashfabrica.com/f_learning/brain/brain.html

برای اینکه بتونید ازش استفاده کنید این کارا رو بکنید:(سایته ژاپنیه!)

۱)استارت رو بزنید(!)

۲)صبر کنید ۱و ۲و۳ برن

۳)عددهایی که ظاهر میشن رو در حافظه بیسپارید!

۴)بعد از این که رفتن به ترتیب از کوچکترین تا بزرگترین رو روش کلیک کنید!

آخرش خودش بهتن میگه مغز شما چند ساله است!

پ.ن:شپش ها و مریم بری و عاطفه و کلا بر و بچ نزدیک!بعدش بیاین کامنت بدید که مغزتون چند سالشه!

همین دیگه ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه است و من دلم ۱ ساعت و نیمه که بدجوری به حال یه نفر میسوزه!

باید برم خونه!دو روزه میام مدرسه کنف میشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

واقعا داره میره!بدجوری میره!و من هر جور فکر میکنم میبینم که این تابستون از نظر های محدودی شبیه اون چیزی شد که میخواستم!اینقدر کار بود!حالا هم کم کار ندارم!آدم بزرگها میرن سر کار شب بر میگردن من میرم کلاس شب برمیگردم!راههای ارتباطی این شهر رو به خوبی یاد گرفتم!و همچنین میانبرها رو!ولی برای سال تحصیلی خیلی خسته ام!فصل مفیدی بود ولی تابستون نبود؟!واسه شما چطور؟!
دلم واسه همه چیز و همه کس مدرسه تنگ شده!(امیدونم این هزارمین باره که اینو میگم!) دلم واسه گذشته تنگ شده!(نه واسه سال اول دبیرستان!)و به طرز وحشتناکی دلم کارگاه میخواد!کارگاه علمی!یا حلی نت!یا هر مسابقه دیگه ای که به کامپیوتر ربط داشه باشه!کنف شدن اهمیتی نداره!(به لطف یه عزیزی در مقابل کنف شدن مصون شدم!)فقط عشق اون استرس های شب کارگاه و شب حلی نت ام!(دیوونه ام!نه؟) و(سانسور!)امیدوارم دوباره تا حدودی به گذشته برگردیم و بعضی ها شخصیت قبلی شونو بازیابی کنن!!!! و کلا دوباره دور هم باشیم!
الان تو مدرسه ام!از اینجا به جت باید برم یه جایی!بعد یه جای دیگه و بعدش و بعدش!دارم دیوونه میشم!ولی یکی به من بگه:چرا با وجود این همه جون کندن باز هم تپلی موندم؟!آخه وقت برای خوردن هم ندارم!!!!مشکل از کجاست؟!جدی میگم!یه راهنمائی بکنید!
این رو جدید اضافه میکنم!آقا یا خانم «میدونی»متاسفانه نمیدونم شما کی هستید(که گفتید میدونم)ولی دو تا مشکل در زمینه کامنت شما دارم!یکی اینکه واقعا چرا این حرف رو زدید و بر چه استنادی اینو گفتید؟!دو اینکه اون حروفی که تایپ کردید هر چی فکر کردم نتونستم به نتیجه ای در زمینه مفهوم آنها پیدا کنم؟!مخفف کدوم اسم بودن!؟
بچه ها من نمیدونم چرا شما با خونه موندن قرارداد بستید!(جز تو پردیس گلم!)و به مدرسه تشریف فرما نمیشوید!واقعا هدفتون چیه!بابا شما سومید!سال بالایی!بزرگان مدرسه!اول که نیستید!هستید؟!
چندتا از شایعه های موثق و غیر موثق(نمیدونم کدومشون!ولی گفتم که آنلاین باشید!هیچ کدوم رو من از خودم در نیاوردم!شنیدم به خدا!):

۱-ما سال آتی زنگ کامپیوتر خواهیم داشت!!فقط پردیس دید که من از شنیدن این شایعه چه ذوقی کردم!

۲-خانم منظم و خطیبیان دقیقا با هم عوض میشوند!

۳-هیچی!یادم رفت!:دی

یه چیزم هست که شایعه نیست!کلاس های سال بعد همون کلاسهای امسال هستند!گفتم که بدونید!

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

تابستونه!(چه چیز واضحی!)و ملت علاف زیاد شدن!(عین خودم!)و بعضی ها اصلا بقیه رو درک نمیکنن!(این بعضی ها فعلن که دارم مینویسم مال سه نفره!مریم بری و والده و یکی دیگه!تا بعد چی بشه!)به شخصه هیچ وقت آرزوی اومدن تابستون رو ندارم مگر سر امتحانات پایان ترم دوم!اونم سر یکی دوتاش!از خیلی از جهات از تابستون نفرت دارم!(از بعضی جهات هم خوشم میاد!)ولی واقعا دوس دارم دوباره بشم دوم و دوباره شرروع کنم!نمیخوام سال تحصیلی جدید بیاد!من کارگاه علوم میخوام!من پروژه میخوام!من استرس شب کارگاه رو با بیداری اضافه و جنازه گی بعدش رو میخوام!من خیلی ها رو با اخلاق اون موقع شون میخوام!چرا همه عوض شدن؟!مگه چند ماه گذشته؟!چرا همونجوری نموندن؟!!من دلم برای بعضی های اون موقعی تنگ میشه!برای هم پروژه ای گلم!برای معلم راهنمای عزیز(!)!برای کمک کننده ها!برای افراد دلسوز(که کمیاب بودن و الان نایاب شدن!)!الان سر کارگاه هنری مثلا ما داریم چه میکنیم؟!(درسته بعضی ها فعالن ولی من هر جلسه ای که رفتم فقط بوق زدم!یا باید کل زندگی تو بزاری روش یا باید جزو دسته هنری باشی!و گرنه داخل آدم حساب نمیشی!)!ولش کنید بابا!کی حال داره یاد گذشته بیفته؟!دفتر خاطرات ها سیاه میشن و میرن!کی دوباره به اونا سر میزنه؟!(من!)
دیروز با ز.ز داشتیم تا انقلاب میرفتیم که از اونجا من با BRT(بیفتک،رولت،طاس کباب!چون بعدش آدم شکل اینا شده!البه میخواستم بگم کتلت و اسپاگتی و رولت ولی بهش نمیخورد!)برم خونه پدر بزرگ و مادربزرگم اونم سر راه چندتا عکس اسکن کنه و بره!یه کتاب زبانی بود که معلمم به من گفته بود بخرم!ولی من تا اون موقع نگرفته بودم!از کنار کتاب زبان فروشی های وصال رد میشدیم؛یادم افتاد!رفتیم تو و من در کنال خشنودی متوجه شدم که آه در بساط ندارم!(جز یه ۱۰۰۰ ی و یه ۱۰۰ ی!)خواستم بیخیال شم زهرا برگشت حساب کرد و اینا!رفتیم!یه دو سه قرن دنبال کپی گشتیم!انگار اسکن ها و پرینت های انقلاب محو شده بودن!اثری ازشون نبود!آخر یافتیم!زهرا حساب کرده بود که زیر ۱۰۰۰ تومن میشه دیگه پس حله!(چون ما رو هم ۱۲۰۰ داشتیم!)بعد از پایان اسکن طرف برگشت گفت ۱۵۰۰!ما افتادیم!بعد از یه عالمه جستجو در اعماق کیفها(!)با سکه(!)تونستیم ۳۰۰ تومن باقی رو جور کنیم و بدیم به خانومه(یه نگاه بدی هم به پولا و بعدش به ما کرد!)آخرش رفتیم و خداحافظی و بای بای!ولی برای من آخرش نبود!من که به خاطر توفیق اجباری پیاده روی دیر رسیده بودم بابابزرگم برزخ بود!و بعدشم......

آخه چرا من دارم این حرفا رو تو وبلاگ مینویسم؟!وقتی مامان آدم بیاد بالا سرت و بفهمه که تو وبلاگ داری چه حالتی بهت دست میده؟!بزار چیزای خانوادگیو ننویسم بدست کسی آتو ندم!بعدن بدبخت میشم!


بر و بچ از همگی تقاضا دارم:

۱-بیاید مدرسه!

۲-در زمینه دفتار اجتماعی من در حد نظر دادن دخالت کنید!من جدا به حرف هایی که بعدا «ممکنه» پشت سرم زده بشه اهمیت نمیدم!چون خودم از هر نظر که بررسی میکنم اشتباهی توش نمیبینم!و توضیحات شماها هم اصلا برام قانع کننده نیست!من یه سوال داشتم!آخه به شما چه؟!کیک رو هم که نذاشتین....(اینم ول کن بابا!)

۳-یه میل ای!یه آفی !یه آپی!!!زنده بودنتون رو ثابت کنید!شده از لج من!

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام؛

گذاشتن این پست به وضوح زنده بودن منو نشون میده!نمیدونم چرا نشد که بمیرم!شایدم delay خوابم بالا بوده!و مال یه مدت دیگه است.به هر حال فرصتی بود برای جبران مافات!چندتا حلالیت،یه خورده توبه و استغفار و یه مقدار عبادت هم واسه اشانتیون!با اینکه میگن همیشه به یاد مرگ باشید ولی نمیشه که همیشه با شدت و حدت به عبادت و ... پرداخت یا شایدم بهتره بگم کار هر کسی نیست و شاید به قول یکی عبادت لیاقت میخواد(که من ندارم!)!

بگذریم،همه قبل از تابستون ۶۰۰ تا برنامه میزارن واسه خودشون ولی تابستون که میاد ۱ اش هم اجرا نمیشه!این رو گفتم واسه بعضی ها!!!!خودمم دست کمی از اونا ندارم با این تفاوت که از ۸ تا برنامه من ۳ تاش عملی نشد!و تقصیر خودمم بود!آخه یکی نیست به من بگه ابله مهلت ثبت نام که بود چرا ++c رو نوشتی mathlab رو یادت رفت؟هان؟چرا؟

ولی حالا هم بدون اون سه تا برنامه تابستونی پر مشغله تر از سال تحصیلی دارم!و پر از سوتی و بدبختی و خوشبختی!با تنوع کامل! یه هفته از یه شخصی که یه سال و نیم براش احترام قائل بودم به حدی نفرت پیدا کردم که کف همه برید!و هفته بعد همان روز نیمی از کدورت ها رفع شد!

حالا هم که در نهایت بیکاری اومدم مینویسم!نمیتونم مطالب رو به هم چفت کنم پس تلگرافی مینویسم!

۱-احترام به دیگران همواره نتیجه خوبی در پی داره!و اینکه وقتی یه بدبختی واسه یه سوال میفته دنبالتون و از پا میندازیدش؛خوبه که بهش احترام بزارید و خودتون سوالش رو جواب بدید!نه اینکه بعد از اونهمه انتظاری که واسه جناب عالی کشیده بگید بره از یکی دیگه بپرسه!حتی اگه اون یکی دیگه بغل شما وایستاده باشه و مسافت زیاد نباشه،بازم عقلانیه که به اون بدبخت احترام بزارید و کنفش نکنید!اگه میخواست از یکی دیگه بپرسه مرض داشت به شما مراجعه کنه؟!بعد اون یه هفته اعصاب خوردی میکشه و .... (بی خیال این قسمت) و شما راحتی!آخه تبعیض نژادی(نژاد دانش آموز نه ،خودش رو میگم) تا چه حد؟!(این رو خطاب به یه نفر گفتم.امیدوارم اون یه نفر ناراحت نشه!)

۲-میای به یه عده آزمایشگاه فیزیکی که دارن یه کار بیهوده شستن آکواریوم رو انجام میدن کمک کنی!از سایت میزنی بیرون!همون موقع مسئول حاضر غایب میاد!بعد غایب میزنه برات!تا اینجاش اصلا اهمیت نداره!بعد که خانومه زنگ میزنه موبایل مامانت و مامانت هم زنگ میزنه به تو اوضاع قمر در عقرب میشه!به خصوص وقتی که از بخت بد تو موقعی زنگ میزنه که تو تازه بعد از صد سال موفق شدی معلم مربوطه رو گیر بیاری و نگهش داری و باهاش صحبت کنی!در نتیجه اولی میس میشه!مجددا مامانت زنگ میزنه این دفعه که برمیداری رسما برزخه!اولش که فکر میکنه از ناکجا دوست پسر گیر آوردی(بلا به دور!)و با هم رفتید بیرون!البته به خاطر اطمینان نداشتن به تو نیستا!به خاطر حرفای همون خانمه است!بعد شصت قرن توضیح دادن بلاخره....و میاد مدرسه که اون خانم رو از وسط به دو نیم تقسیم کنه!خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!البته اتفاق خاصی هم نیفتاد!

در متن بالا پیدا کنید پرتقال فروش را!(مقصر اصلی کی بود؟!)

۳-در ادامه خط اول پاراگراف بالا تو ناک اوت میشی و دست و پا و انگشت شصت پات میپُکه!با این حال میری خونه و متوجه میشی که اولش بوده!به علت خستگی مفرط مادر و حضور ناگهانی مادربزرگ و پدربزرگت به زیبایی مجبور به اجرای نقش مزخرف و (خسته و دیوانه و ...)کننده و البته همراه با تشویقِ «تک دختر گل گلاب خونه»میشی!وبعد از همه این کارها میری بخوابی!بعد از ۴۵ دقیقه خواب با تذکر بابابزرگت بیدار میشه که «فاطمه چقدر میخوابیا!»و تو خسته اما بالبخند زورکی جنازه رو از رو تخت خواب جمع میکنی و .......

۴-بلاخره معلمت رو گیر میاری و برخلاف هفته قبل حال گیری مستقیم نمیکنه!(غیر مستقیم میکنه!)و باز هم تو به شخصی دیگر مراجعه میکنی(به پیشنهاد خودش)شرح ماوقع:

الف)برنامه تو کامپایل نمیشه. چرا؟چون ++dev c نصف کامپیوتر ها خرابه!بعد که کامپیوتر سالم گیر میاری:

ب) error میده به iostream.h ات و به فلوت رو به اینت فرستادن و .... بعدش:

ج)این خطاها که سابقا تو کامپیوترت نبود رفع میشه و برنامه اجرا میشه!ولی جواب غلطه!

د)شخص مربوطه دوباره (ولی با دقت تر)برنامه تو نگاه میکنه و بعد از مدتی بهت میگه چی کار کردی!

و تو از خجالت میخوای بری زیر میز!

تو به خودت قول میدی دیگه از کسی عیب جویی نکنی!

آخه تو خنگ چند بار این خطا رو برای بقیه توضیح داده بودی!(و البته یه خورده بهشون خندیده بودی!)

بگم چی کار کردی؟آبروت جلو در و همسایه بره؟!

این دختره خنگ اعداد اندیس  آرایه دو بعدی رو به جای از ۰ تا n-1 از ۱ تا n داده بود!

من تا چند ساعت اینجوری بودم---->

بعد از نذاشتن سمیکالن این بدترین سوتی ممکنه است!البته از نظر من!

نتیجه گیری اخلاقی:دیگه هیچ وقت به کسی نخندی ها!بدترش سر خودت میاد!

بسمه!خوابم میاد!بای!

پ.ن:به شخصه و از صمیم قلب از همه کسایی که ممکنه حتی یه ذره از آپ بالا رنجیده باشن معذرت میخوام!ببخشید منو!!

پ.ن۲:ولی من عذر میخوام که اینقدر پررو ام که انتظار دارم همه با من خوب رفتار کنن!(یا بهتر بگم عالی !)من از همه عذر میخوام!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام بر همه عزيزان گل گلابي که از اين وبلاگ بازديد ميکنن(و منو ميشناسن و منم ميشناسمشون)

جديدا يک رويايي ديدم که تعبيرش ميشده به زودي ميميرم!(در ضمن شهيد هم ميشم و ميميرم!)و خوب از اونجايي که احتياط شرط عقل ميباشد،بنده در اين چنر روزه به طور جدي به جمع آوري توشه آخرت رو آورده ام.يکي از مفاد توشه آخرت ، نداشتن حق الناس بر دوش ميباشد(چرا که پرودگار بزرگ و بخشنده حق خودش را با توبه ويا از وي کرم بينهايتش ميبخشد ولي حق الناس را نه!چرا که حق ديگر آدمي اي است و خدا هرگز به کسي ظلم نميکند!)!در نتيجه من با اينکه به يکي از رفقا سپردم که بعد از مرگ من رود و از همگان(بعضي به طور مخصوص)حلاليت طلبد؛ولي محض محکم کاري خودم در اين وبلاگ از تمامي کساني که مرا از نزديک ميشناسند و من ايشان را آزار داده ام(يا از بروبچ کسي اين وبلاگ رو ميخونه و بر و بچ ديگه رو ميشناسه)در خواست ميکنم که منو ببخشند(يا به اونا بگن منو ببخشن) و از حق الناس مال خودشان بگذرن که من سر پل مرصاد(پل صراط يه چيزه ديگست؛پل مرصاد محل رسيدگي به حق الناسه!پل صراط مال روز قيامته)توسط فرشته هاي عذاب مؤاخذه نشوم!خواهشا اين يه خواهش من را اجابت کنيد.

اگه زنده بمونم که دوباره وبلاگ نويسي رو ادامه ميدم ولي اگه نموندم از اون دنيا سر ميزنم!

<--اميدوارم اينجوري باشم اونجا(البته خيلي مطمئن نيستم!)

اینم وضعیت منه که نمیدونم کدوم کفه عملم سنگین تر خواهد بود!

در ادامه مطلب يه مقدار از يه کتابي رو که ديروز خوندم ميزارم مال قسمت رهايي از عذابه!قسمت هاي مجازات رو نميزارم که همچنان به رحمت خدا اميدوار باشيد.

بدرود تا وقتي ديگر


اینو شنبه به این پست اضافه میکنم.دیدید آن بازیگر بزرگ رفت....بیخبر....بیصدا....چرا همه عزیزان میروند؟!چرا همه بزرگان میروند؟باور نمیکنم...باور نمیکنم چنین خاموش رفتنش را....چنین تنها رفتنش را.یک فاتحه برای روح آن بزرگوار....

پ.ن:باز هم ميگم لطفا حلال کنيد منو!

پ.ن ۲:رفيق عزيز اون مورد خاص رو يادت نره!از همه مهمتره!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

امروز یک روز زیبا و آفتابی و گرم تابستونیه!و همه به من میگن چطور میتونی این گرما رو تحمل کنی؟(آخه من برخلاف بقیه بانوان محترم و شیک و پیک تو اتوبوس با هر چی که دستم برسه خودم رو باد نمیزنم و معمولا میرم عقب اتوبوس(روی موتور اتوبوس)میشینم!(البته این در مورد BRT صدق نمیکنه!)اونجا به قدری برای بقیه بانوان جهنمه که به یه خانم پیر خواستم جامو بدم گفت:«نه نه !مرسی دخترم اینجا خنکتره!»و تا آخرین ایستگاه همه زل میزنن به من که ببینن کی سوخاری میشم!؟)من نمیدونم چی بگم ولی طبق نظریه های مطرح شده در جمع برو بچ تا فکر آدم به یه چیزی مشغول باشه بقیه عوامل محیطی براش اهمیت ندارن!من معمولا به یه چیزی فک میکنم(هر چی:اتفاق های افتاده دور و نزدیک٬اتفاق های نیفتاده(!)ای که خواهد افتاد!٬واتفاق هایی که دوست داشتم(یا خواهم داشت)که به وقوع بپیونده!و ....)واسه همین اینقدر این گچ و سیمان تو جمجمه من مشغول میشه که دیگه به پیام هایی که سلولای پوست برای رپورت گرما میفرستن اهمیت نمیده!البته میدونم اشباح بازدید کننده هم گرمشون نمیشه!چون شبحن!

پ.ن:این اپ محض ابراز وجود گذاشته شده!

پ.ن ۲:پیام های شخصی:

پ.پ عزیز امیدوارم زودتر حال pcات خوب شه و به جمع شپش ها برگردی!

م.ب عزیز نمیدونم چرا نمیای مدرسه و نمیدونم چرا انقدر صدسال یه بار اپ میکنی!یه فعالیتی فرزندم!

س.ا عزیز کتاب حسابانت پیش منه!جان من یه خورده تو مدرسه آفتابی تر باش که پیدات کنم و بهت بدم بابت اون لینک هم ممنون!منو بی نیاز کردی(مطمئنی کسی بهت نگفته بود اون لینک رو بدی من؟)

پ.خ عزیز اینکه واسه اون اپ نظر خواهی نذاشتم دلیل این نیست که نظرتو راجع بهش نگی!میتونی بری نظر خواهی رو فعال کنی!اگه دوست داری!؟

ف.ق عزیز این چرت و پرت گویی تو بس کن و برو کارتو بکن(چشم)

پ.ن ۳:من بلاخره اینو فهمیدم که فایل چی هست و حالا در مورد طرز استفاده اش موندم!

پ.ن ۴:اه بسه چقدر مزخرف میگم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

از اونجایی که من از تاریخ بیشتر به دو قسمت مصر باستان و یونان باستان علاقه مندم (در عین حال از تاریخ معاصر ایران(انقلا و مشروطه و....) متنفرم!)این لینک رو میزارم!این لینک اسم شما رو (که به لاتین تایپ کردید) به صورت حروف هیروگلیف(خط مصر باستان)در میاره!واسه من که جالب بود: http://www.upennmuseum.com/hieroglyphsreal.cgi/hieroglyphsreal.cgi

اگه خواستید اون هیروگلیف ها رو save کنید،باید هر کدوم از علامت ها رو جداگانه save کنید.همش با هم save نمیشه!

من اینو بعد از نیم ساعت وبلاگ گردی یافتم.امیدوارم حق کپی رایت داشته باشم!


پ.ن:دو تا سایت که از نظر خودم جالبن یافتم!به پیوندهای روزانه توجه شود!

پ.ن۲:از اینکه دوباره بازدید کننده های وبلاگم تبدیل به اشباح شدند٬تعجب میکنم!حتی شپش ها هم منو تنها گذاشتن!!منظورم تو نبودی مریم بری!میدونم سر میزنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

یه هفته اي ميشه که آپ نکردم!حسش نبود!و يه عالمه کار!کلاساي مدرسه شروع شده!(من دوتاشو بيشتر نميرم!)فک ميکنم که بايد از يکي اسمم رو حذف کنم!آخه همه ي شاگرداش دومن!اگه مباحث تکراري نباشه ميرم!فعلا که جلسه اول نرفتم!بعدشم هر دومي که منو ديد گفت که چرا نرفتم؟!منم گفتم مگه اسم منم بود؟(آخه توهم زده بودم که رفتم و ثبت نامو بيخيال شدم!)و ميگفت آره.و منم:

اينکه يکباره کل خانواده خيرخواه تو بشن و روزانه يادآوري کنن که رژيم بگير(!)باعث پديد آوردن روزهاي خوب تابستوني و اعصاب بهتر تابستوني ميشه!مخصوصا اگه برادرت مثل خودت باشه و همش تيکه بندازه!يکي نيست به برادر عزيز من بگه که پسرم(!) «رطب خورده منع رطب نميکند!» اول خودت رو درس کن بعد به اين خواهرت گير بده!بنده البته واقعا تصمیم گرفتم که برای بخیه زدن فک بالا و پایین برادر عزیز یه حرکت مفیدی تو این تابستون انجام بدم!نتیجه اش تو سال تحصیلی معلوم میشه!

مهم نيست!اين مبحث رژيم جديدا از دور خارج شده،يه چيزه مهم تر اينه که نمره عالي(يه منفي پشتش قرار داده و بخوانيد افتضاح)فیزیک رو فهميدم!و مُردم!و نکته از اون جالب تر اينه که هنوز اشخاص زيادي از خانواده نمره رو نميدونن و فک ميکنن که دفتر داري یه هفته است که بسته است!(در صورتي که تنها نقطه نسبتا فعال و هميشه باز مدرسه ما دفتر داريه!البته بعد از واحد اجرايي!) و نکته اي که براي خودم از همه جالب تره و واقعا مضحک اينه که در اين سه چهار روز که مدرسه پلاس بودم و هدف اصليم گرفتن کارنامه بود! حتي تا دم در مدرسه هم يادم بود!ولي تو مدرسه این گچ که تو جمجمه منه(!)با اینکه حتی از جلوی دفتر داری هم رد شد ولی اصلا به ذهن عالی خطور نکرد که بره و کارنامه رو بگیره!واقعا حافظم از حافظه بعضی ها هم بهتر شده!میدونی؟!(یه چیزی:از مبحث فشار گازها متنفرم شدید!)

پ.ن :من میرم کلوین رو از قبرش میارم بیرون و بعد از یه گفتگوی دوستانه(!)اگه چیزی ازش سالم مونده بود با ساطور تیکه تیکه اش میکنم!ازش مُتَنَفِرَم!(با فریاد و خشم خوانده شود!)

پ.ن ۲:اینکه مجبور باشی نیشت تا بناگوش باز باشه و در عین حال تو دلت زر بزنی!اینکه هم نخوای کسی بفهمه ناراحتی و هم یه نفرو لازم داشته باشی که درکت کنه و دلداریت بده!اینکه واقعا بخوای و تصمیم بگیری که یه هدف خوبی رو انجام بدی ولی با توجه به سوابق ات کسی در باطن(یا حتی ظاهر)باورت نکنه!ااینکه این همه اینکه تو دلت باشه باعث میشه که تو خودتو تک افتاده و طفلکی و فلک زده فرض کنی و تو این توهم فرو بری و نتونی هم در بیای!(پ.ن ۳:میدونم این حرفا به گروه خونی ام نمیخوره ولی چه کنم باید میگفتم!آخه اغلب این اینکه ها اخیرا اتفاق افتاده!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

من یه آدم مزخرف و مغرورم!من یه آدم قد و خودخواه بیخودم!از همه اشخاصی که آپ قبلی منو(که الان پاک شده)خوندن معذرت میخوام!اولشض فکر کردم حرف دله!ولی حقیقتا نبود!حرف خناس بود!-سوره النّاس آیات ۴ و ۵-یه حرف مزخرف!کلا این قسمت مال معذرت خواهی بود!شرمنده(مثل همیشه)!!


چه کار میکنید با تابستون؟!من خودمم نمیدونم چی کار میکنم؟!فعلا که یه اتاق تکونی حسابی دارم دارم و از اونجائی که عین بچه آدم نمیشینم سرش تا یه روزه تمومش کنم ۴ روزه اتاق من غیر قابل استفاده شده!

جدیدا فهمیدم این امتحان فیزیک جبرانی و اسفناک بد دادم!یه سوال رو عین اباله(!)درجه سانتیگرادو به کلوین تبدیل نکردم!همه محاسبات اشتباهه!و کف هم این موضوع رو(مثل ۹۰٪ معلما)نمیبخشه!دیروز رفتم مدرسه!ثبت نام اولا بود(البته به این دلیل نرفتم!)و فهمیدم که فرزانگان ۲ هم احداث شد!(هم دبیرستانش هم راهنمائی اش!)تو شریعتیه!اولا این حق رو داشتن که هر جا رو بیشتر دوست دارن برن!نمیدونم با پیشها میخوان چی کار کنن؟!(سپ عزیز فهمیدی به منم بگو!)به قول یه نفر خوب ما رو از هم جدا نمیکنن!

من یه سوال دیگه هم دارم از یکی دو نفر پرسیدم یکی نمیدونست!یکی هم جواب نداد!برای نوشتن برنامه ای که دستگاه سه معادله سه مجهول رو حل کنه چه باید کرد؟!ایده خودم استفاده از ماتریسه(باشه نزن!نمیخواستم یادآوری کنم!)این مخ آکبند کار نمیکنه!سر حلی نت هم اینقدر بهش فشار آوردم که ۴ تا مسئله حل کرد!(اگه اون فشار رو سر امتحان ها بهش داده بودم الان معدل ۲۰ و ....)

کسی واسه فایل ها نمیتونه کمکی کنه!؟من باید این مبحث رو بیاموزم!HELP!

آامیدوارم تابستون و بلاخص این دو هفته اول(که کلاس ها شروع نشده و همه در خلسه یا صفا و سفرند )بهتون خوش بگذره!و تپلی ها(من جمله خودم)لاغر شن(حتما میشن!!!!)و لاغرا تپلی شن!

همین دیگه!

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام!تا حالا شده یه روز رو با یه اتفاق وحشتناک ساده شروع کنید و بعد اتفتق های وحشتناکتر و وحشتناکتر بیوفته براتون؟!دقیقا مثل دیروز من!الان من نباید وبلاگ بنویسم ام اینقدر اعصابم خورده مینویسم!

قبل از هر چیز بچه های همکلاسی عزیز قدر تمامی معلمان خویش را بدانید!اگه مثل دیروز من بشید قول میدم به پاشون میوفتید!

یه چیز دیگه:به جان خودم من قصد خود نمائی و پز دادن ندارم!و امیدوارم درکم کنید!من خودپسند نیستم به خدا!

صبح اینجوری بیدار شدم که کاملن ناگهانی از تخت با مخ رفتم رو زمین و جزوه های فیزیک(پ عزیز رو مال تو نرفتم نگران نباش)و تا اومدم پاشم سرم خورد به لبه تخت و رسمن این یه مثقال گچ و سیمان تو این جمجمه هم به فنا رفت!از شدت درد چشا رو باز کردم رو صفحه امتحان ترمم بودم!(شاید بگید مسخره است اما بدتر از خیلی از کابوساست!)این از صبح!

عین احمق ها یه کلاسی رو ثبت نام کرده بودم که اولین جلسه اش امروز بود!قبل از امتحانم!اولش میخواستم ++C پیشرفته برم دیدم همش class هاست!من یه خورده و بنا به دلایل نامعلومی از این مبحث میترسم بعدشم تو برنامه مقدماتی دیدم که فایل ها رو هم میخونن.گفتم برم مقدماتی فایل رو یاد بگیرم بعد برم پیشرفته!(البته ظرفیت پیشرفته تکمیل نبود میخواستم هم ثبت نامم نمیکردن!)ای کاش که همچین کاری نمیکردم!اگه خودم تو خونه میخوندم سنگین تر بود!!!اولش که رفتم کلاس رو نیافتم هیچ موجود زنده راهنایی هم دیده نمیشد(موجود که زیاد بود اما راهنما نبود!)به زور از یه خانمی پرسیدم و گفت آره طبقه ۴ ام کلاس ۴۰۶!بعد گفت با آسانسور برو!من رفتم آسانسور مملو از جمعیت بود!!!یه نفر جای خالی داشت اما ترجیح دادم اون یه نفر نباشم!بعد سری بعدی هم همین جوری شد آخرش من ۱+(۲*۴) ردیف پله رو رفتم بالا با این استرس که الان میرسم و کلاس شروع شده و من باید جلوی اون همه آدم اظهار پوزش کنم!رسیدم دیدم به به اصلا هیچ استادی نیست و در هم قفله!بعد از اندی و چندی(که فیزیک خوندم)دیدم دو نفر مشغول کشتی گرفتن با درند!بلاخره.............در باز شد و رفتیم تو!اول تمام جمعیت ذکور رفتن تو بعد هم من و ۳-۴ تا خانم دیگه!اولش هم یه ربع طول کشید همه مستقر شن!من به سرعت بین دو تا خانم خودم رو چپوندم!البته روبروی اونا مانیتور بود و روبروی من کٍیس!قرار بود همگروهی شیم من تا آخر ساعت در نوسان بودم!از قسمت معرفی که بگذریم!(که ازش متنفرم!ولی یه چیزه جالب من کوچیکترین بچه نبودم!یه پسره راهنمایی هم بود!یا زوری اومده یا نهایت ذوق رو داره!)اول از همه پرسید چقدر خوندید در کمال ناباوری میانگین(اگه نمره کامل رو ۱۰۰ بگیریم!)زییر ۵۰ بود!این آغاز ناامیدی من بود چون گفتم میام میبینم همه مخند منم مایل به مخ میشم!از تاریخ زبانها شروع شد و به انواع زبان ها پرداخت!(زبانهای برنامه نویسی)بعد هم شروع کرد به یاد دادن برنامه چاپ یک عبارت کوتاه!صفحه برنامه ها برای سه سوت اجرا میشد و میرفت!من اومدم نبوغ استفاده کنم delay بزارم تو برنامه هر چی فکر کردم include#اش یادم نیومد ناچار و در حالی که به شدت احساس حماقت میکردم ()getch گذاشتم و . . . جواب داد!بقل دستی ۱ ام ذوق کرد!خودمم ذوق کردم ولی با به یاد آوری برنامه های مدرسه و حلینت احساس سرحوردگی بهم دست داد!خاک برسرم کنن که از این گلابی ترین کار استفاده کردم!استاد هم نظریه استفاده از ()getch رو پذیرفت و پای تخته گفتش......

اون نقاط نشان دهنده ادامه یه کلاس عذاب آور بود!و خسته کننده!نمیخوام غرغرو یا نق نقو باشم اما حقیقتی بود!(پ نظر بده و بگو حق با منه!)۳۰ دقیقه استراحت داشتیم واسه ۵ ساعت علافی!من در کمال ناپرهیزی(چون سر کلاسای درسای مورد علاقه ام از این کارا نمیکنم)دفتر فیزیک رو درآورده و خوندم!مفید ترین کار بود!اگه بخوام همه ساعت رو بگم یه وبلاگ اضافی میخواد فقط به نکات مهم و زجرآورتر اشاره میکنم!

انواع متغیر رو گفت ولی متغیر های bool رو نگفت!من داشتم حرص میخوردم چون قبلش هم یه جای دیگه ++ و -- رو نگفته بود!

تا آخر ساعت با اینکه میدید هیچ کدوم از++borland c ها printf وscanf رو نمیپذیرند گیر داده بود با اینا برنامه رو بنویسید من هم به عادت ار cinو cout استفاده کردم که درست بود و برنامه اجرا شد!بعد اومد گفت ببینید ایشون اجرا کردند!بغل دستی ام گفت بله ولی نه از راه شما!این printf استفاده کردنها ولی یه فایده داشت!بچه های هم کلاسی هم رشته ای!من فهمیدم اون d% در سوال ششم نمونه سوالای اشاره گر به چه درد میخوره!این وایه اینه که بعدش قراره عدد صحیح چاپ شه!اگه قبلش ۶ بزارید میدان چاپ میشه شش کاراکتر و اکه به جای دی ،اف بزارید عدد اعشاری هم چاپ میکنه!

اولش فرق بین == و = رو پرسید یک نفر دستش رو بالا نگرفت!من تصمیم گرفته بودم ساکت بشینم که بزرگترا حرف بزنن دیدم هیچکسی پا نشد!با حالت وحشتناک عصبی و با صدای کلفت(این صدا رو هم کلاسی های عزیز به خوبی میشناسن!هر چند همراه با صورت سرخ شده دیدنش!) و عصبی تری پاشدم و فرقش رو گفتم!همه کف بر!کفر آدم در میاد!فکر نکنید یه چا هست که از بقیه بیشتر بلدید!تا آخر ساعت من رو به جنون گذاشته بودم!و تمام استعدادم در حال کپک زدن بود!(تقریبا دارم طاهره رو بین ماها درک میکنم!)اگه یه جایی باشم که ۴ نفر شاگرد زرنگ تر از من باشه من به تکاپوی رقابت با اونا تلاش میکنم و سطحمو میبرم بالا ولی اینجا............

تا آخر ساعت ما به سی این و سی اوت (حال تغییر زبان ندارم)رسیدیم!ثمره این ۵ ساعت برای من این بود که علامت های n، \r، \a ،\b\ وd% و f% رو یاد گرفتم!البته تمرینای فشار رو هم خوندم!و مهم تر از هم به معنای این ضرب المثل رسیدم که :«کسی که نزدیک چشمه است قدر آب رو نمیدونه!»

من واقعا و حقیقتا از معلمای کامپیوترم (در ۵ سال اخیر)سپاسگذارم و حالا واقها قدرشون رو میدونم مخصوصا وقتی به گذشته نزدیک بر میگردم!ما سال بعد کامپیوتر نداریم!!!!!!!و من نمیدونم چجوری .............!


خوب اون پست رو دیروز نصفه نوشتم و امروز کامل کردم!تعطیلات تابستانی من شروع شد!ولی با مرتب سازی اتاق!!یه عالمه کار ریخته رو سرم!ولی حل میشه!:دی!ایشالا کارهای اضافه شما هم حل شه!

راستی کسانی که امتحان فیزیکتون رو دادید کوفتتون شه اون امتحان سبک و گلابی تون!ما (من و یه نفر دیگه)بیچاره شدیم!ولی در کل بد نبود!:دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی دی !


راستی میشه یه نفر یه جوری در زمینه فایل ها کمکم کنه!یه توضیح مختصر؟!دیگه این کلاسا رو نمیرم مگر بخوام مجنون شم!

فعلن

«دست علی یارتون/خدا به همراهتون/تو ذهن ما میمونه/امید دیدارتون»

شعر از عمو پورنگ(یادش بخیر)

خدانگهدار

چقدر این آپ زیاد شد!؟خدا کنه صفحه بالا بیاد!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

سلام!ولادت حضرت زهرا(س) رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم و همچنین روز زن و روز مادر رو به مادرهاتون و مادر بزرگهاتون(یا خودتون) !متن زیر هم که واضحه از کجا اقتباس شده نه؟

(( مريم ، مادر عيسي است.))

و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم
. باز درماندم :

خواستم بگويم
: فاطمه دختر خديجه بزرگ است .
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه مادرزينب است.
ديدم که فاطمه نيست
.

نه
، اينها همه هست ولي اين همه ، فاطمه نيست .

فاطمه
، فاطمه است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط فاطمه  |